داستان جوجه اردك زشت -هانس كريستين اندرسون- قسمت سوم
”فقط از پاهاتون استفاده كنيد،مي بينيد كه ميتونيد اين اطراف شلوغ كنيد،ولي بايد حتما
در مقابل اردك پير تعظيم كنيد.
اينجا او بزرگتر از همه ماست.از خون اسپانياييه - به خاطر همينه كه اينقدر چاقه-
نخ قرمز دور پاش رو مي بينيد؟ ؛اين يه چيز عاليه ،بزرگترين امتيازيه كه يه اردك ازش لذت ميبره.
اين نشونه ي اينه كه كسي نميخواد اون اردك رو از دست بده.و براي اينه كه حيوانات و انسان ها ان رو بشناسند.
....خودتون رو تكون بديد – روي انگشتتون نچرخيد؛ يه اردكي كه خوب بار امده باشه انگشتش رو كاملا
به طرف بيرون مي چرخونه،درست مثل پدر و مادرش.- خوب حالا گردنتون رو كج كنيد و بگيد” كواك! “
و انها همون طور رفتار كردند ؛ ولي بقيه اردك ها دورشون جمع شدند نگاهشون كردن ، و خيلي گستاخانه گفتند:
”اونجا رو نگاه كن! خودمون كم بوديم چند تا مفت خور ديگه اضافه شدن
اه اون يكي رو نگاه كنين! حال آدم به هم ميخوره بهش نگاه كنه!!“
و يك اردك به طرفش رفت و گردنش رو گاز گرفت.
اردك مادر گفت :”ولش كن! اون به هيچ كس آسيبي نمي رسونه.“
اردكي كه اون رو گاز گرفته بود گفت:”آره،اما اون خيلي بزرگ و عجيب غريبه.
بنابرين بايد سرنگون بشه.“
اردك پيري كه نخ قرمزي دور پايش داشت گفت:”اونا بچه هاي قشنگي هستن.
همه شون قشنگن... اما اون يه مقدار بد شانس بوده.“
اردك مادر جواب داد:”اون قشنگ نيست اما واقعا به خوبي بقيه شنا ميكنه ،
آره حتي ميتونم بگم از بقيه هم بهتر شنا ميكنه.فكر مي كنم بزرگ كه بشه زيبا و كوچيكتر بشه.
اون مدت خيلي زيادي توي تخم خوابيده بوده، بنابرين اون طور كه بايد و شايد شكل نگرفته.“
بعد اون رو از گردن گرفت و پرهاش رو صاف كرد.”علاوه بر اين، اون يه اردك نره و نيازي نيست.
كه خيلي خوشگل باشه فكر كنم اگه همين طوري ادامه بده اردك خيلي قوي بشه .“
اردك پير گفت:”بقيه ي جوجه اردك هات به اندازه كافي زيبا هستن.
بهتره تو خونه بموني و اگه يه سر ماهي پيدا كردي اون رو برام بيار.“
و حالا اونا در خونه بودند.اما جوجه اردك بيچاره رو كه آخر از همه از تخم در آمده بود،
و خيلي زشت به نظر ميرسيد؛گاز گرفته بودند،هل داده بودند و ريشخند كرده بودند.
مرغ ها هم به اندازه اردكها اذيتش كرده بودند.
همه گفتند:” اون خيلي گنده است!!“ و بوقلمون نر كه فكر ميكرد يه امپراتوره،
خودش رو باد كرد ، پر هاش رو باز كرد وصداي بوقلمون از خودش در اورد ان وقت
صورتش تماما قرمز شد.
اردك بيچاره نمي دونست كجا بايد راه بره يا كجا بايد بايسته. كاملا غمگينانه بود،چون اون زشت بود،
و هميشه آخر حياط اردك ها بود.
روز هاي اول اين طوري بود و بعد از اون بد و بدتر شد.تقريبا همه به اردك بيچاره صدمه مي زدند.
حتي خواهر و برادرهاش با اون اوقات تلخي ميكردند، و ميگفتند:”چي ميشد اگه گربه تو رو
-تو جونور زشت رو- مي خورد،“
و مادر ميگفت:” چي ميشد،اگه از اينجا دور مي شدي!“
و اردك ها گازش ميگرفتند.
و دختري كه بايد به مرغ و خروسها غذا ميداد اون رو با پاش پرت ميكرد.
پس، اون فرار كرد و از بالاي پرچين پريد.و پرنده هاي كوچك از ترس پرواز كردند.
جوجه اردك فكر كرد:” اين به خاطر اينه كه من خيلي زشتم!!“
چشم هاش رو بست، و به دورتر پرواز كرد وبعد از مدتي به دشت بزرگي رسيد.
جايي كه اردك هاي وحشي زندگي ميكردند... اون همه ي اون شب طولاني رو اونجا گذروند.
جايي كه كسالت آور و غمگين بود. ...ادامه دارد