داستان جوجه اردك زشت -هانس كريستين اندرسون- قسمت دوم
اردك پيري كه براي ملاقات آمده بود پرسيد:”خوب اوضاع چه طوره؟“
اردك مادر كه انجا نشسته بود گفت:”با ان يك تخم زمان زيادي طول ميكشه، نمي شكنه!
به بقيه نگاه كن،ايا قشنگترين اردكهايي نيستند كه ميشه ديد؟همه شون شبيه پدرشون هستن.
دغل باز هيچ به ديدنم نمياد!“
ملاقات كننده پبر گفت:”بزار تخمي رو كه نميشكنه ببينم.مطمئنا بايد تخم بوقلمون باشه!
من يه بار اين طوري گول خوردم،و با اون كلي مشكل داشتم.چون اونا از آب مي ترسن.
بايد بگم كه ، من نمي تونستم وادارش كنم داخل آب بره.كواك كواك ميكردم ولي هيچ فايده نداشت.
بزار تخم رو ببينم...آره اون يه تخم بوقلمونه. اون رو بزار همون جا بخوابه و به بقيه شنا ياد بده.“
اردك گفت:”فكر كنم يه كم ديگه هم روش بشينم . يه مدت طولاني روش نشستم،چند روز بيشتر
هم ميتونم تحمل كنم.“
اردك پير گفت:” هر طور كه مايلي.“ و دور شد.
بالاخره تخم بزرگ شكست.”پبپ! پبپ!“و اون نورسته خزيد جلو. خيلي بزرگ و زشت بود.
اردك بهش نگاه كرد.”جوجه اردك خيلي بزرگيه! هيچ كدوم از بقيه مثل اون نيستند.
ممكنه اون واقعا يه جوجه بوقلمون باشه؟ خوب، به زودي مي فهمم.
بايد داخل آب بره.. حتي اگه مجبور بشم خودم پرتابش مي كنم .“
روز بعد هوا آفتابي لطيف بود و خورشيد روي همه ي درختان سبز مي تابيد.
اردك مادر با خانواده اش به طرف كانال آب رفت. چلپ چلوپ!
اردك مادر داخل كانال پريده بود. :”كواك! كواك! “
و جوجه اردك ها يكي بعد از ديگري داخل آب شيرجه زدند.آب تا نزديك سرشون مي آمد.
ولي آنها فورا بالا امدند. همه در آب بودند و جوجه اردك زشت هم با آنها شنا ميكرد.
اردك مادر گفت:”نه ،اون يه بوقلمون نيست.ببين چقدر خوب ميتونه از پا هاش استفاده كنه و چقدر
راست خودش رو نگه ميداره.اون بچه مال خودمه! در كل كاملا زيبا ست... اگه كسي دقيقا بهش نگاه كنه.“
” كواك! كواك! “ با من بياين،تا شما رو به جهان بزرگ راهنمايي كنم. حياط اردكها را به شما معرفي ميكنم.
نزديك من حركت كنيد،اينطوري هيچ كس نميتونه لگدتون بكنه! و مراقب گربه ها باشيد!“
آنها داخل حياط اردكها شدند.انجا داد و بيداد وحشتناكي بود...چون دو خانواده داشتند سر يك كله ماهي دعوا ميكردند.
و از بين همه گربه اون رو قاپيد.
اردك مادر گفت:”ببينيد، اين چيزيه كه در جهان اتفاق مي افته!“و منقارش رو صاف كرد،چون خودش هم آن سر ماهي رو ميخواست...