HOME :: ABOUT :: ARCHIVE :: DISCUSSION  :: ENGLISH
          ديدار با خود       

DYDAR



   

داستان جوجه اردك زشت -هانس كريستين اندرسون- قسمت ششم
پاييز آمد و برگ درخت ها زرد شد. باد ان ها رو ميگرفت و در هوا
مي رقصوند.اون بالا هوا خيلي سرد بود.ابر ها از دانه هاي برف و تگرگ سنگين
شده بودندو پايين آمده بودند.
كلاغي روي پرچين نشست و قار قار كرد،-از سرد شدن هوا خبر مي داد.-
حتي فكر كردن بهش هم باعث سردي آدم ميشد.جوجه اردك بيچاره روزگار
خوبي رو نمي گذروند.

يك بعد از ظهر –كه خورشيد به زيبايي هميشه بود-از پشت بوته ها يك دسته
بزرگ از پرنده هاي زيبا بيرون آمدند.بدن سفيد و خيره كننده اي داشتند.
با پاهاي بلند و گردن قابل انعطاف...اون ها قو بودند.صداي عجيب غريبي داشتند.
بال هاي بزرگ و باشكوه شون رو باز مي كردند و از اون منطقه سرد به سرزمين
هاي گرم پرواز ميكردند،به بركه هاي ازاد و زيبا.
اونا اونقدر بالا رفتند،اونقدر كه، جوجه اردك از ديدنشون احساس عجيبي پيدا كرد.
دور خودش چرخيد ، گردنش رو به طرف اونا كشيد و مثل اونا
بلند صداي عجيبي در آورد. كه حتي خودش هم ترسيد!
هيچ وقت نمي تونست اون پرنده هاي زيبا و شاد رو فراموش كنه...
وقتي ديگه نتونست اونا رو ببينه،داخل اب شيرجه زد .و وقتي دوباره بالا آمد،كاملا تنها بود.
نه اسمشون رو مي دونست،نه حتي مي دونست به كجا پرواز مي كتتد.اما ،بيشتر از هر كس
ديگه اي كه تا حالا دوست داشت، دوستشون داشت.به هيچ وجه به اونا حسودي نميكرد.
چه طور مي تونست حتي فكر كنه،دلش مي خواد به زيبايي اونا باشه؟
اگه فقط اردكها ميتونستند معاشرت با اون رو تحمل كنند خوشحال مي شد،-موجود بيچاره ي زشت!

زمستان هوا سرد شد، خيلي سرد. جوجه اردك مجبور بود براي جلو گيري از يخ زدن تمام سطح آب،
داخل اب شنا كنه،اما هر شب چاله اي كه اون توش شنا ميكرد كوچيك وكوچيك تر ميشد...
و جوجه اردك مجبور بود دائما پاهاش رو توي اب تكون بده تا نگذاره اون چاله هم يخ بزنه.
آخر سر خسته شد،و آروم خوابش برد،بنابرين آب به سرعت يخ زد.
صبح زود،كشاورزي آمد و وقتي ديد چه اتفاقي افتاده، با كفش چوبيش يخ رو شكست و اون
رو برد خونه براي زنش.جوجه اردك كه به هوش آمد،بچه ها مي خواستند باهاش بازي كنند.
اما جوجه اردك فكر كرد ميخوان بهش صدمه بزنن.
و از ترس زيادش بال هاش رو محكم به هم زد و داخل ظرف شير پريد... ظرف شير روي زمين
چپ شد،زن دستاش رو به هم نزديك كرد تا اون رو بگيره اما باعث شد جوجه اردك فرار كنه و
داخل ظرف روغن بيفته و بعد داخل ظرف غذا و بعد دوباره بيرون بياد.
نمي توني تصور كني چه اوضاعي بود! زن جيغ ميزد و با انبر به جوجه اردك ضربه ميزد ؛
بچه ها مي خنديدند ، جيغ ميزدند و بالا و پايين مي پريدند و سعي مي كردند بگيرنش.بالاخره
در باز شد و اون موجود بيچاره تونست فرار كنه و داخل بوته هايي كه برف تازه روشون باريده بود بيفته ،
همون جا از خستگي خوابش برد.
خيلي غمگينانه ميشه، اگه همه ي غم و بدبختيي كه اون جوجه اردك در اون زمستان سخت تحمل ميكرد رو براتون بگم.
وقتي خورشيد دوباره شروع به تابش كرد و چكاوك ها آواز خوندند؛ جوجه اردك بيرون، بين ني ها خوابيده بود: بهار آمده بود...
جوجه اردك بال هاش رو محكم به هم زد،اونا خيلي قوي تر از قبل شده بودند!
قبل از اين كه به خوبي بفهمه چه طوري اين طور شده، خودش رو در باغي بزرگ ديد
جايي كه درختان بلند و زيبايي داشت و شاخه هاي بلند و سبزش خم شده بودند، به طرف كانال آبي
كه در سراسر اون ناحيه جاري يود.واي اون جا خيلي قشنگ بود!چقدر بهار شادي آور بود!
از بيشه زار سه قوي سفيد و باشكوه بيرون امدند،بال هاشون رو به هم زدند و
به آرامي بر روي آب شنا كردند.
جوجه اردك اون موجودات زيبا رو مي شناخت،احساس ذلت عجيبي كرد.
”من به طرف اون پرنده هاي سلطنتي پرواز ميكنم؛و اونا من رو ميزنن.
چون من،خيلي زشتم،و جرات كردم به اونا نزديك بشم.ولي چه فرقي داره؟
بهتره كه اونا من رو بكشن تا اينكه اردك ها مسخره ام كنن يا مرغ ها گازم
بگيرن يا دختري كه از مرغ وخروس ها نگهداري ميكنه پرتم كنه و يا از گرسنگي
توي زمستون رنج ببرم!“
و بعد به طرف درياچه پرواز كرد.و به سمت اون قو هاي زيبا شنا كرد.
اونا بهش نگاه كردند،و با بال هاي باز به طرفش شنا كردند.
موجود بيچاره گفت: ”منو بكشيد!“و سرش رو روي آب خم كرد،
منتظر هيج چيز جز مرگ نبود...اما اين چي بود كه داخل آب مي ديد؟
تصوير خودش رو داخل آب مي ديد! وااااي ديگه اون پرنده ي بد تركيب
و خاكستري نبود...يه قو بود!
اگه يه قو باشي ،مهم نيست كه كجا به دنيا بياي..
با وجود همه بدبختي هايي كه احساس كرده بود و ازشون رنج برده بود،احساس رضايت
ميكرد،حالا داشت شادي رو با همه شكوهي كه احاطه اش كرده بود،درك مي كرد.
بچه هايي كه نون و ذرت داخل آب مي انداختند به باغ آمدند ؛ كوچكترينشون
فرياد زد:”اين يكي جديده! “و بقيه بچه ها با خوشحالي فرياد زدند:” آره،اون تازه رسيده!“
و اونا دست زدن و رقصيدند. و به طرف بابا و مامان شون دويدند؛وبراشون نون و كيك
ريختند.وهمه با هم گفتند:”اون جديده از همه شون قشنگتره!خيلي جون و خوش قيافه است.“
قو هاي مسن سرشون رو در برابرش خم كردند.و اون خجالت زده، سرش رو زير پر هاش قايم كرد،
چون نمي دونست چيكار بايد بكنه.خيلي خوشحال بود و اصلا هم احساس غرور نمي كرد.
فكر كرد چقدر اذيت و تحقير شده؛ و حالا ميشنوه كه اونا ميگن:اون از همه پرنده ها قشنگ تره.
حتي درخت بلند هم شاخه هاش رو در مقابل اون خم كرده،و خورشيد گرم و مهربون شده.
بال هاش رو تكوني داد و گردن باريكش رو بالا برد و با شادي از ته قلبش فرياد زد،-
”وقتي جوجه اردك زشت بودم،حتي توي رويا هام هم چنين شادي رو نمي ديدم!“
پايان
يادداشت مترجم :
جوجه اردك زشت،خيلي رنج و درد كشيد تا يه قوي زيبا شد.ولي وقتي قو شد از همه ي
رنج و درد هايي كه كشيده بود،به خودش مي باليد.چون همين ها باعث زيبايي بيشترش شده بود.
توي زندگي شايد يه وقت هايي مجبور بشيم، به جاي خوابيدن توي يه لحاف گرم و نرم،توي صحرا
روي برف ها بخوابيم.اما هميشه يه بهاري هست.”هميشه بعد از هر سختي آسونيه.“ و هميشه دوباره به اصل مون برميگرديم.
از مواجه شدن با مشكلات نبايد ترسيد؛همين مشكلات هستن كه روح ما رو صيقل ميدن و باعث درخشش روحمون ميشن.
يه چيز ديگه هم كه توي اين داستان خيلي دوست دارم اينه كه جوجه اردك زشت به هيچ وجه حاضر نشد،
مرغ بشه و تخم بگذاره، يا گربه بشه و ميو ميو كنه...هر كسي آرزوهاي شخصي خودش رو داره،آرزو هامون رو جدي بگيريم،ما مثل همه نيستيم.
توي اين قسمت آخر هم اندرسون به ظريفي به يه نكته اي اشاره ميكنه كه:
اگه كسي يه قو باشه ، اهميتي نداره كجا به دنيا بياد.
فكر كنم آنقدر واضح باشه كه نيازي به توضيح اضافه نداشته باشه.
خيلي نكته هاي قشنگ ديگه هم توي اين داستان هست،كه اونا رو مي گذارم به عهده ي
خودتون.
هدي


مترجم : Hoda  ::  پيوند



 

 
Enter your email address below to subscribe to DYDAR!


powered by Bloglet
 
 
You may use any part presented herein for non-commercial  purposes ONLY, 
on the condition  of giving  link to:         "http://www.geocities.com/iran_story/
To publish any part of the weblog in magazines, newspapers etc, is forbidden.
The Best view: 800*600 -  ie5      Designer: Mohammad       Powered by: Blogger