HOME :: ABOUT :: ARCHIVE :: DISCUSSION  :: ENGLISH
          ديدار با خود       

DYDAR



   

باغ بهشت-قسمت سوم-هانس كريستين اندرسون
”...سرما دقيقا اون چيزيه كه من رو خيلي به وجد مياره!ولي تو ديگه چه جور آدم كوچولويي هستي؟چه طور راهت رو به غار بادها پيدا كردي؟“
پير زن حرفش رو قطع كرد”اون مهمون منه،و اگه اين توضيح راضيت نمي كنه،
ميتوني بري داخل گوني،منظورم رو كه مي فهمي؟“
ديديد،اين راه درست بود،و حالا باد شمال شروع به گفتن اين كرد كه از كجا آمده،و اين يك ماه رو كجا بوده.
”من از درياي قطب امدم.در سرزمين يخي خرس ها با شكارچيان شير ماهي بودم.
وقتي اونا داشتن دماغه ي شمالي رو ترك ميكردند،من روي سكان اونا نشستم و خوابم برد و وقتي بيدار شدم،پرنده ي توفان گاه و بيگاه دور پاهام پرواز ميكرد.اون يه پرنده ي مضحكه! اون با بالهاش يه دست محكم زد و بعد -براي يه لحظه- اونا رو كاملا بي حركت نگه داشت وتيز و سريع به جلو پرواز كرد...
مادر بادها گفت:” پر چونگي نكن،پس تو به جزيره ي خرس ها رفتي؟“
”اونجا خيلي قشنگه،اون جا يه زمين به صافيه يه بشقاب براي رقصيدن هست.
برف هاي نيمه آب شده كه با كمي خزه پوشيده شدن.صخره هاي تيز و اسكلت شير ماهي ها و خرس هاي قطبي كه دور و اطراف افتادن،و علاوه بر اون دست وپاهاي غول پيكر و زنگ زده سبز...آدم فكر ميكنه خورشيد هيچ وقت اونجا ندرخشيده.من كمي روي مه وزيدم.بنابرين كلبه اي ديده شد،اون خونه اي بود كه از چوب هاي يك كشتي شكسته ساخته شده بود.و با پوست شير ماهي پوشيده شده بود.قسمت گوشتي پوست به طرف بيرون بود.همه جاي كلبه سبز و قرمز بود،و روي سقفش يه خرس قطبي زنده نشسته بود و داشت خرناس ميكشيد.
من به ساحل رفتم تا مراقب لونه هاي پرنده ها باشم،جوجه هاي نابالغي رو ديدم كه جيغ ميزدند و نوكشون را باز ميكردند.بعد من داخل هزاران گلو وزيدم و بهشون ياد دادم كه دهنشون رو ببندن.اون طرف تر شير ماهي هاي گنده مثل كرم هاي پنير با كله ي شبيه خوك و دندون هاي يه متري داشتند،آب بازي ميكردند.
بانوي پير گفت:”تو داستانت رو خيلي خوب تعريف ميكني،پسرم.وقتي به داستان هات گوش ميدم دهنم آب ميفته!“
”شكار شروع شد!نيزه به داخل سينه ي شير ماهي پرتاب شد و جرياني از خون
مثل يك چشمه ي جوشان،روي يخ ها فوران كرد.من وقتي به شكار و سرگرمي خودم فكر كردم، وزيدم و به كشتي هاي بادبانيم،كوههاي يخي شناور،اجازه دادم،اون قايق ها
رو بين خودشون خرد كنن...واي كه چقدر مردم فرياد ميزدن و چقدر ناله ميكردن!
اما من بلندتر از اونا فرياد ميزدم.اونا مجبور شدند كه شير ماهي هاي مرده،و صندوق هاشون رو به بيرون پرتاب كنند.
من دونه هاي برف رو روي اونا تكون دادم و اجازه دادم با غنائم و قايق هاي شكسته شون به طرف جنوب حركت كنند،تا مزه ي آب شور رو بچشند.اونا ديگه هرگز به جزيره ي خرس ها نميان...
مادر بادها گفت:” تو كار شرورانه اي انجام دادي!“
”كارهاي خوبي كه كردم رو ديگران ميگن!اما حالا برادري از غرب داره مياد.من اون رو بيشتر از همه دوست دارم.اون دريا رو مي چشه و خنكي خوبي با خودش مياره.“
شاهزاده پرسيد:”آيا اون صباي كوچيكه؟“...


مترجم : Hoda  ::  پيوند



 

 
Enter your email address below to subscribe to DYDAR!


powered by Bloglet
 
 
You may use any part presented herein for non-commercial  purposes ONLY, 
on the condition  of giving  link to:         "http://www.geocities.com/iran_story/
To publish any part of the weblog in magazines, newspapers etc, is forbidden.
The Best view: 800*600 -  ie5      Designer: Mohammad       Powered by: Blogger