باغ بهشت-قسمت پنجم-هانس كريستين اندرسون ...باد جنوب جواب داد:”در افريقا، مادر. من با هاتنتو ها[يكي از انواع بومي هاي جنوب افريقا كه اندامي كوتاه،و رنگ قهوه اي مايل به زرد دارند ] به شكار شير در سرزمين
كافرها رفته بودم.در دشتهاي اونجا علفهايي رشد مي كنن كه به سبزي زيتون هستن.اونجا شترمرغ با من مسابقه دو ميده،ولي من از اون سريعترام.
من به بيابان رفتم،جايي كه شن هاي زرد خوابيدن.اونجا مثل ته دريا بود.من كارواني ديدم كه مردمش براي بدست آوردن آب آخرين شترشون رو كشتن.اما چيزي كه بدست آوردن خيلي كم بود.خورشيد در بالا مي سوخت و شن ها در پايين.صحراي وسيع هيچ حد و مرزي نداشت.بعد من روي شن هاي نرم و آزاد، چرخيدم و اون ها رو مثل ستون هاي بلندي به چرخش در آوردم.اون يه رقص بود!بايد مي ديديد اون احمق ها چه طور وحشت زده ايستاده بودن و بازرگان خفتان رو از تنش در آورد و خودش رو جلوي من انداخت، انگار كه من خداي او باشم و او بنده ي من! ...حالا اونا خاك شدند،يه هرم از شن روي همهشون كشيده شده،وقتي چند روزي از روي اونا بوزم،
خورشيد استخونهاشون رو سفيد ميكنه.بعد مسافرها ميتونن ببينن كه قبل از اونا كساني
اونجا بودن،در غير اين صورت،هيچ كس چنين چيزي رو در صحرا باور نميكنه!“
مادر با تعجب فرياد زد:”پس تو هيچ كاري به جز شر و بدي نكردي!برو داخل گوني!“
و قبل از اينكه اون بفهمه،باد جنوب رو قاپيد و توي گوني گذاشت.باد جنوب روي زمين ميچرخيد اما پيرزن روي گوني نشست و اون ديگه مجبور بود آروم بگيره.
شاهزاده گفت:”اونا بچه هاي خطرناكي هستن،“
زن جواب داد:”آره،و من ميدونم چه طوري تنبيه شون كنم!آها،الان چهارمي شون هم آمد.“
اون باد مشرق بود،كه مثل يه چيني لباس پوشيده بود.
”تو از اونجا آمدي؟من فكر ميكردم تو توي باغ بهشت باشي.“…