HOME :: ABOUT :: ARCHIVE :: DISCUSSION  :: ENGLISH
          ديدار با خود       

DYDAR



   

باغ بهشت-قسمت آخر-هانس كريستين اندرسون
شاهزاده گفت:”من هنوز گناهي نكردم و نخواهم كرد.“

و شاخه ها رو به كناري زد.او اونجا خوابيده بود.زيبا،به همون زيبايي كه پري ايي ميتونست در باغ بهشت باشه.پري در خواب لبخند زد،و شاهزاده روي او خم شد.و اشك هاي لرزاني رو ديد كه از پلكهاش پايين مي ريخت!

شاهزاده زمزمه كرد:”براي من اشك مي ريزي؟ گريه نكن،بانوي با شكوه!حالا سعادت و خوشي بهشت رو مي فهمم ! اون در خونم و ذهنم جريان داره.حالا در اين بدن فاني ام توان يك فرشته و نيروي داشتن زندگي جاودانه رو احساس ميكنم! بزار هر چي مي خواد برام اتفاق بيفته. يه دقيقه ديگه مثل اين خيلي قيمت داره!“

و او اشك ها رو از چشم هاش بوسيد...لبانش صورت او رو لمس كرد.

و ناگهان صداي رعدي طنين انداخت. اونقدر بلند و وحشتناك كه هيچ كس تا حالا مثل اون رو نشنيده بود.و همه چيز پايين افتاد. پري زيبا و بهشت دلربا به پايين فرو رفت،عميق و عميقتر.
شاهزاده ديد كه اون در سياهي شب ناپديد شد.مثل ستاره ي كوچيكي كه از فاصله اي دوري بدرخشه.
نا اميدي مرگباري به تن شاهزاده دويد.و او چشمهاش رو بست،و براي يه مدت طولاني مثل يه مرده خوابيد.

سرما رو روي صورتش احساس ميكرد.باد شديدي دور سرش غريد،و بعد هوش و حواسش برگشت.
آه كشيد و گفت:”من چي كار كردم؟ مثل آدم گناه كردم-گناه كردم و باغ بهشت به پايين فرو رفت!“
بعد چشم هاش رو باز كرد،و ستاره اي رو ديد كه در فاصله اي دور قرار داشت –ستاره مثل بهشتي كه به پايين فرو رفته بود مي درخشيد،-اون ستاره ي صبح بود.

بلند شد و خودش رو در جنگلِ بزرگ ديد،نزديك غار باد ها بود. ومادر بادها كنارش نشسته بود.عصباني به نظر ميرسيد، دستش رو در هوا بلند كرده بود.

گفت:”همون بعد از ظهر روز اول!!من فكر ميكردم اينطوري بشه!آره ، اگه پسر من بودي الان جات توي گوني بود!“
مرگ گفت:”آره،بايد بره اونجا!“اون يه پيرمرد قوي هيكل بود،داسي در دستش داشت و بال هاي سياه بزرگي داشت.”آره اون بايد توي تابوتش بخوابه.اما نه هنوز.من فقط اسمش رو مي نويسم،و اجازه ميدم مدتي در دنيا سرگردون بشه،تا گناه هاش رو پاك كنه و بهتر بشه.اما من يه روزي ميام.وقتي كمتر از هميشه انتظارش رو داره،او رو داخل تابوت سياه ميندازم و تابوت رو روي سرم ميگيرم و به بالا ،به طرف ستاره پرواز ميكنم.
باغ بهشت اونجا هم هست و شكوفه ميده.
و اگر اون خوب و پرهيزگار باشه،به اونجا ميره.اما اگه فكر و تصورش بد و شرورانه باشه
وهنوز قلبش پر از گناه باشه.با تابوتش به جايي عميق تر از جايي كه باغ بهشت فرو رفته، ميره.و من فقط هر هزار سال ميرم و اون رو ميارم،كه ممكنه اون عميق تر فرو بره،يا ممكنه كه به ستاره برسه-اون ستاره ي درخشنده ي بالا!“

پايان


يادداشت مترجم :
داستان از اونجا شروع ميشه كه شاهزاده به دنبال باغ بهشت مي گرده،شاهزاده اي كه همه چيز داره ولي به نظرش اون باغ بهشت گمشده مهمترين چيزيه كه بايد راجع بهش بدونه و پيداش كنه...و حقيقتا هم همين طوره.

ما اون شاهزاده ايم.همه مون داريم به دنبال بهشت ميگرديم، جايي پر از سرور و مستي
پر از عشق و شور...

او بعد از پشت سر گذاشتن طوفان و بارون به جاي امن و گرمي ميرسه،جايي كه بعد از صحبت هايي كه رد و بدل ميشه،بهش مژده ميدن باغ بهشت همين نزديكي هاست.

خيليه كه آدم بفهمه اون بهشت موعودي كه بهش وعده دادن رو ميتونه همين نزديكي ها پيدا كنه.اين از اون خبرهاس،از اون هايي كه نسيم صبحگاه با خودش مياره.

دكتر عبدالكريم سروش ميگه:”ما در همين دنيا هم در بهشت و جهنم زندگي مي كنيم.فقط حجاب ها و پرده هايي كه پيش چشم ما هستن باعث ميشه كه اونها رو نبينيم.درست مثل جنيني كه در اين دنيا هست ولي نميتونه چيزي رو ببينه...
هر چي باعث نزاع و دعوا بشه از جنس جهنمه،و هر چيزي كه صلح و صفا و آرامش بياره از جنس بهشته.“

شاهزاده با باد شرقي به سمت بهشت ميره.

ما هم ميتونيم سوار باد شرقي بشيم و به بهشت بريم.بهشت اون جاييه كه خورشيد حقيقت طلوع ميكنه.جايي كه حقيقت هست،شادي هم هست،زيبايي هم هست.

اون به زودي به بهشت ميرسه،به جايي كه پر از آرامش،شادي و صلح و صفاست.
بعد با پري سوار قايقي ميشه كه با اون انگار همه ي دنيا از زير پاهاشون مي گذره.

آره،وقتي انسان به وادي حقيقت برسه،همه ي دنيا رو با ديده ي بصيرت ميبينه.وقتي به بهشت رسيدي همه چي برات روشن و واضح ميشه،ميتوني همه چيز رو به خوبي درك كني...

اونجا آدم ميفهمه كه بنا ها ويران ميشن حتي اگه به بلندي و عظمت اهرام مصر باشن.
ميفهمه اون چيزي كه موندنيه نواي عشقِ. سرود شادي بخش يه چوپانِ،دعاي كشيشِ و يا حتي آواز وحشي ها ست.

شاهزاده ميخواد اونجا بمونه،تصميمي كه اگه ما هم به جاي او بوديم ميگرفتيم.

اما موندن توي باغ بهشت همين طوري نيست.آدم بايد امتحان بده تا لياقت خودش رو ثابت كنه.

شاهزاده فكر ميكنه كه حتما امتحان او هم اينه كه نبايد از ميوه درخت دانش بخوره.
اما همه ي امتحان ها يه جور نيست.همه با يه ترازو سنجيده نميشن.امتحان آدم هاي مختلف متفاوته چون زندگي هاشون متفاوته،چون ديدگاههاي متفاوت دارن.
و امتحان شاهزاده پيروز شدن بر شهوتش بود.

هر دو امتحان دور و بر ِدرخت دانشِ خوب و بد برگزار شدن.
شايد درخت دانش خوب و بد نماد روح ماست.هر كسي در اعماق روح خودش خوب وبد رو ميشناسه.پس ما هم امتحان ها مون رو زير درخت دانش ميديم.

هر دو امتحان درباره مبارزه با نفس بودن.نفسي كه به دنبال شادي ميگرده،ولي راه رو عوضي ميره،چون مي خواد هر چه زودتر به اون شادي بي پايان برسه.ولي اين راهش نيست.
و يه اشتباه كوچيك ميتونه انسان رو به قعر چاه بندازه...

اين قسمت داستان من رو به ياد نوشته ايي به نام سفر انداخت كه آقاي محمد انصاري از قول دكتر قمشه اي باز نويسي كرده بودند.شاهزاده توي راه عشق آباد بود ولي شهوت آباد پياده شد. همون ايستگاه اول.اشتباهي كه ممكن بود هر كسي مرتكبش بشه.

و همين باعث شد كه اون عظمت و شادي بزرگ از ديدش پنهان بشه.شاهزاده شادي ابدي رو به شادي لحظه اي فروخت.راه رو عوضي رفت.

اما هميشه يه دور برگردون وجود داره!

ميشه دوباره سعي كرد و بهشت رو پيدا كرد...بهشت همين دور و بر هاست.

هدي


مترجم : Hoda  ::  پيوند



 

 
Enter your email address below to subscribe to DYDAR!


powered by Bloglet
 
 
You may use any part presented herein for non-commercial  purposes ONLY, 
on the condition  of giving  link to:         "http://www.geocities.com/iran_story/
To publish any part of the weblog in magazines, newspapers etc, is forbidden.
The Best view: 800*600 -  ie5      Designer: Mohammad       Powered by: Blogger