تا اينجا خلاصه اي از سرگذشت شاكونتالا را خوانديد،از اين پس نمايشنامه ي كاليداسا،كه مربوط به بزرگ سالي شاكونتالا است را
ميخوانيم.
كاليداسا
شاكونتالا
مترجم انگليسي: آرتور دبليو.رايدر
بازيگران نمايشنامه:
- داشيانتا شاه
- بهاراتا،بااسم مستعار آلتامر،پسرش.
- مادهاويا،يك دلقك،همدم او.
- ارابه رانش
- رايواتاكا،دربان
- بهادراسن،يك ژنرال
- كارابهاكا،يك مستخدم
- پارواتايانا،پيشكار
- سوماراتا،يك كشيش
- كانوا،پدر زاهد
- شارن گاراوا،شارادواتا،هاريتا،شاگردانش.
- دورواساس،حكيم تند خو
- رئيس پليس
- سوچاكا،ژانوكا،افسر پليس
- يك ماهيگير
- شاكونتالا،بچه ي سرراهي كانوا
- آنوسويا،پري ياموادا،دوستان شاكونتالا
- گائوتامي،مادر زاهد
- كاشياپا،پدر خدايان
- آديتي،مادر خدايان
- ماتالي،ارابه ران ِ پادشاه بهشت
- گالاوا،شاگردي در بهشت
- ميشراكشي،حوري بهشتي
مدير نمايش و هنرپيشه(در پيش درآمد)مردان و زنان زاهد،
دو شاعر دربار،ملازمان دربار،پريان نامرئي.
چهار هنرپيشه ي اول از بيشه ي عزلت نشيني كانوا عبور ميكنند.
پرده ي پنجم و ششم در قصر پادشاه است،پرده ي هفتم بر روي يك كوه آسماني.زمان احتمالا هفت سال است
پيش درآمد
نيايشي براي شنوندگان:
شيوا“ خداوندگار و پادشاه همه چيز،هشت شمايل دارد:
آب كه از اولين خلق شدگان است،و آتش كه آغاز قرباني دادن را شتاب ميبخشد؛و كاهن اعظم؛و تقسيم كنندگان زمان،ماه و خورشيد؛و آن عنصر آسماني كه همه چيز را در آغوش ميگيرد،امواج صدا.زمين،كه در آن همه ي بذر هاي حيات يافت ميشود.و هوا،دَم ِ زندگي.
اميد كه او در اين مكان خود را از اين شمايل بيرون بكشد،
و آنان كه در اينجا مجتمع شده اند را بركت دهد.
مدير نمايش :كافيه!(به طرف اتاق پرو ميرود.)خانم،اگر آماده شديد
لطفا تشريف بياريد.(يك هنرپيشه ي زن وارد ميشود.)
هنرپيشه زن:بله آقا بفرماييد.چه كار بايد بكنم؟
مـديــــر :تماشاچيان ما خيلي فهميده و با بصيرت هستن،ميخواهيم براي آنها نمايش جديدي به اسم،شاكونتالا و انگشترِ بياد اورنده،نوشته ي كاليداسا ي معروف اجرا كنيم،هر بازيگري بايد نقش خود را باغيرت و گرمي بازي كند.
هنرپيشه زن: نظم و ترتيب شما عاليه.هيچ كاري اشتباه انجام نخواهد شد.
مــديـــر:
((در حالي كه لبخند ميزند
اگر راستش رو بخواهيد،خانم،تا وقتي كه خردمندان راضي نشن،
نميتونم احساس كنم كه هنرمند يي نشون داده شده.
حتي ذهن هايي هم كه عالي پرورش داده شده اند،هم نيازمند ِ حمايت و پشتيباني هستند.
هنرپيشه زن :درسته.اول بايد چه كار كنيم؟
مــديـــر :اول از همه،بايد چيزي بخوني كه گوش هاي شنوندگان را نوازش بده.
هنرپيشه زن:
راجع به چه فصلي از سال بايد آواز بخونم؟
مـديــــر : چرا راجع به همين تابستان دلپذير،كه تازه داره
شروع ميشه،آواز نميخوني؟براي همين زمان ِسال.
شيرجه زدن توي يه نيمروز گرم
گرماي هوا رو ملايم تر ميكنه؛
نسيم شمال پر از بوي گل هاي وحشيه
چرت زدن توي سايه چه شيرينه
و خواب سبك ِ قبل از طلوع خورشيد
چه فريبنده است.
هنرپيشه زن :(آواز ميخواند)
شكوفه هاي ابريشم ِ زيبا
پر از گرده ،
گلچين شده اند تا
بوسيله ي دوشيزگاني چند،
مو هاي آن دختر
را بيارايند و زينت دهند.
اما گل هايي اينچنين
را زنبور هايي مشتاق
به آرامي مي بوسند.
مـديـــر :عاليه،آفرين
!همه ي تاتر اسير ِ صدات ميشن،
چه نمايشي بايد اجرا كنيم كه اونها خوششون بياد؟
هنرپيشه زن: شما همين الان به من گفتيد كه مي خواهيد نمايش جديدي به نام ”شاكونتالا و انگشتر“ اجرا كنيد.
مـديـــر :ممنون كه به من ياداوري كرديد.براي يه لحظه كاملا فراموشش كرده بودم.
آواز دلفريب تو منو از خود بي خود كرد
مثل اون آهوي كوهيي كه قهرمان نمايش ما رو به دام كشيد.
(صحنه را ترك مي كنند)...